تبليغاتX
این منم زنی در آستانه ی فصلی سرد
امروز سی خرداد بود

از لوله تفنگهایشان آزادی بیرون می جهید

امروز سی خرداد ۱۳۸۸ بود

و از گلوله هایشان خون ارغوان ها جاری بود.

امروز سی خردا ۱۳۸۸ بود، رفیق!

و من ۵ ۱دقیقه بعد از  سرخیابان خسروی گذشته بودم.

۱۵ دقیقه بعد از آن خون ریخته شده.

آه رفیق!

امروز سی خرداد ۱۳۸۸ بود.

+ نوشته شده توسط رقیه رضائی در پنجشنبه سوم دی 1388 و ساعت 20:56 |
دست نوشته ات را خواندم

اما عشق من درست است که وقتی می رفتی من دانشجو بودم

اما حالا یک فعال ادواری تنهایم

شعله های زرین سبز نفس هایمان تقدیم شما بی خانه مانان راه آزادی!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط رقیه رضائی در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 و ساعت 23:20 |
هی کایا، هی احمد کایا در گوشم بخوان!

تا من به بهانه درد دندان زار زار برای عشق غمگینم بگریم.

بوی سیگار می دهم.

بهانه خوبی ست...

گاز اشک آور و نفس های مملو از دود سیگار برای جلوگیری از سوزش چشم...

دروغ گفتم....

درست مثل آنروزها که به تو دروغ می گفتم.

و تو گمان می بردی که دوستت ندارم ، و عاشقت نیستم

دروغ گفتم...

به زن ومردی که در خانه شان زندگی می کنم،

یکی شان پدرم است و دیگری...

خودت بهتر میدانی!

دروغ گفتم.

گفتم اشکهایم ناشی از جراحی دندان عقلم است.

و بوی سیگار بخاطر گاز اشک آور.

خودت بهتر میدانی...

که این آهنگ لعنتی احمد کایا را چه زیبا و پر سوز می خواندی

آن روزها که فاصله مان چندین هزار کیلومتر نبود

و می توانستی میان دو معاشقه در آغوشم بگیری

و سیگاری دود کنی

و تنها برای من کایا بخوانی.

دوستت دارم

هی مرد غریب دیوانه.

دوستت دارم

هی پناهنده سیاسی!

+ نوشته شده توسط رقیه رضائی در سه شنبه هفدهم آذر 1388 و ساعت 18:51 |
من زنی تنها

تو مردی بی کس، پناهنده، بی پول و عاشق

من زنی خسته

تو دور از عشقت، حتمن خیابانهای وین را گز میکنی،

تا به کتابخانه ای برسی و رنجنامه های مرا بخوانی؟

تو آشفته، من تنها

تو عاشق، من تنها

لعنت به تو که هنوز هم مرا دوست داری...

+ نوشته شده توسط رقیه رضائی در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 13:52 |
جر می خورم زیر فشار دندانهایی که لاجرم از زیستن،

مدام و مدام،

و بی وقفه می جود.

من تباهم، به تباهی لبخندهایت

وقتهایی که زور میزدی که در پس لبخند تباهت، اشک های لاجرمت را پنهان کنی

من سوخته ام

زنی سوخته، اندوه هزاران ساله ای در من است

و تو همیشه کتمان میکنی...

+ نوشته شده توسط رقیه رضائی در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 0:24 |
سروی به دار آویخته

چشمهایش، چشمه های جوشان عشق

و لبانش،موید روزهای خوش آزادی

سروی به دار آویخته

سلاحش به دوش، برای خلق جنگیده

سروی به دار آویخته

حرکت موزون دستانش

تداعی گر زیباترین نغمه صلح

سروی ، اما چنان راست قامت، آویخته

با چشمانی بسته و لبانی خشک و طرحی مبهم از آزادی در ذهن

سروی کورد به دار آویخته، احسان

با عشق به خلق در چشمانش

و با فریاد برابری بر لب...

 

+ نوشته شده توسط رقیه رضائی در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 22:7 |
هر شب ستاره‌یی به زمین می‌کشند
و این آسمان غم‌زده غرق ستاره‌ها است


سلام رفیق، چه‌گونه تجسم‌ات کنم؟ به کدام جرم تصورت کنم؟ جوانکی نحیف بر فراز چوبه‌ی دار که به شکفتن غنچه‌ی خورشید لب‌خند می‌زند؟ یا کودکی پابرهنه از رنج‌دیده‌گان پایین شهر که می‌خواست مژ‌ده‌ی نان باشد برای سفره‌های خالی از نان مردم‌اش.
چه‌گونه تجسم‌ات کنم؟ نوجوانی از جنس آزاد چشیده‌گان بالای شهر که الف‌بای رنج و مظلومیت، درس مکتب و مدرسه و زنده‌گی‌شان است. راستی فراموش کردم؛ شهر من و تو پایین و بالا ندارد، چهار سوی آن رنج و درد است.
بگو رفیق بگو...
می خواهم تصورت کنم. در هیات «سیامند» که رخت عروسی به تن کرد تا به حنابندان عروس آزادی برود.
چه‌گونه؟ چه‌گونه تصورت کنم؟ در پوشش جوانی که راه شاهو را پیش گرفته تا از لابه‌لای جنگل‌های سوخته‌ی بلوط به کاروانی برسد که مقصدش سرزمین آفتاب است؟ ولی هیچ‌کدام از این‌ها که جرم نیست، اما می‌دانم «تعلق به این خلق تلخ است و گریز از آن‌ها نامردی»....

و تو به گریز و نامردمی کردن «نه» گفتی و سر به دار سپردی تا راست قامت بمانی.
رفیق آسوده بخواب...
که مرگ ستاره نوید بخش طلوع خورشید است و تعبیر خواب چوبه‌ی داری که هر شب در سرزمین‌مان خواب مرگ می‌بیند، تولد کودکی است بر دامنه‌ی زاگرس که برای عصیان و یاغی شدن به دنیا می‌آید.
آرام و غریبانه تن‌ات را به خواب بسپار و با زهدان زمین بوسه ببند برای فردای رویش و رستن.
بدون لالایی مادر، بدون بدرقه‌ی خواهر و بدون اشک پدر آرام بگیر در خاک سرزمینی که ابراهیم‌ها، نادرها و کیومرث‌ها را به امانت نگه داشته است.
فقط رفیق بگو... بگو می‌خواهم بشنوم چه بر زبان‌ات چرخید آن‌گاه که صدای پا و درد به هم می‌آمیخت؟ می‌خواهم یاد بگیرم کدام شعر، کدام سرود، کدام آواز کدام اسم را به زبان بیاورم که زانوی‌ام نلرزد. بگو می‌خواهم بدانم، که دل‌ام نلرزد آن‌گاه که به پشت سر می‌نگرم...
سفرت به خیر رفیق

من درد مشترک‌ام مرا فریاد کن
این خواب زده‌گان غرقه در خون را مگر با اعدام ستاره‌گان هم‌چون تو بتوان بیدار کرد.
چشمان‌ات را باز کن، به خروشید پشت ابر بگو تا طلوع کند، می‌دانم که نگاه‌ات راز بودن برای دیگران را فاش می‌کند، بگشای دهان‌ات را و عدالت را فریاد بزن. چه‌گونه می توان قامت به دار آویخته‌ات را به تصویر کشید در حالی که خواسته‌های انسان‌ دوستانه‌ات به دار عمل آویخته نشد و صدای وطن‌دوستی ات در حنجره خفه شد...
داغ تو و هم‌فکران‌ات بر دل داغ دیده‌ی دوست‌داران‌ات تاولی ابدی نهاد...
آه غم نبودنت، تا ابد با ما است



منبع خبر : خبرگزاری هرانا
+ نوشته شده توسط رقیه رضائی در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 21:51 |

میدان تجریش چشم به راه ماست.

تا تعارف کنیم و تو مدام صبح جمعه ای تلاش کنی که کوله پشتی سنگین را از دوش من بگیری.

و من میدانم که هر از گاهی از قصد ، دستهای کودکانه ت را به شانه هایم تکیه میدهی.

و لبخند میزنی به تمام نداشته هایمان،

آری عشق همینگونه ست،

دستت خالی ست اما قلبت پر!

پر از تمام چیزهای قشنگ.

سوار تاکسی که میشویم،

از قصد و چه کودکانه دستت را پشت گردنم میاندازی به هوای اینکه جا نیست.

و آری عشق همینگونه ست،

دزدکی و خنده دار،

و گاهی به هوای روبوسی لبانم را میبوسی.

و آری عشق همینگونه ست با تعارف و خجالت.

من خنده م میگیرد که رفیق از این همه رو در بایستی.

بیا با هم رو راست باشیم.

من دوستت دارم.

..............................................................................................

پی نوشت: مال سه سال پیش است، تازه عاشقش شده بودم

+ نوشته شده توسط رقیه رضائی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 22:51 |


Powered By
BLOGFA.COM